هیوا !

من غمگین ترین شاعر جنوبم ؛

که از پی باران های موسمی متولد شده ام .

زادگاهم بلور نور و آینه است.

هرگز!

فراموش نخواهم کرد ؛

مطمئن باش

روزی باز خواهم گشت

وخویش را

در سایه سار کهن سال ترین بلوط صحرا  *

خواهم جُست .

باور کن هیوا !

آنجا دل ها به وسعت صحراست.

و هیچکس ؛

راه خانه اش را گُم نمی کند.

گاهی وقت ها

دلم برای لالای های مادر بزرگ

برای چاله و تش*

برای کودکیم تنگ می شود .

نمی دانی هیوا !

پسین که می شود ؛

زوزه ی باد

هی هیِ چوپانان

 

ناله ی نی

چه صفایی دارد.

ومن اینجا

چه ساده

شاعریم را

به حراج گذاشته ام .

 

                             تهران  - 23 /1/ 1378

 

 

بلوط صحرا : در زادگاهم چهارتنگ بلوط پیری است که به این نام می خوانندش ( بلوط صحرایی ) و عمر این بلوط را کسی به واقع نمی داند ، همگان تا یاد دارند می گویند وجود داشته و از پدرانشان نیزاینگونه شنیده اند .

 

چاله و تش :چاله گودال کوچکی است که در گذشته برای پخت و پز و بر افروختن آتش مورد استفاده قرار می گرفته است.