15 . کوچه های سر کهریز

*ها ! گلم دلتنگم ؛

دلتنگ آنهمه سال های دور و دراز

سال های کوچه پس کوچه های سر کهریز*

سال های بهانه و گریه

آنگاه که باد بشارت باران بود و

رؤیاهایم هنوز کال بودند و

من ؛

حتی ؛

طعم ساده ترین واژه هایم را

در کور سوی چراغی دور

جستجو می کردم و

بی هراس هر آنچه بود

جنوبی ترین ترانه هایم را

در باد فریاد می زدم  .

افسوس !!!

چه ساده رؤیاهای کودکی ام را

بر باد داده ام .

باور کنید تشنه ام ؛

آهای !

رهگذران دل سپرده به باران !

پیاله ای زشب پُر از ستاره ی تان

برای من کافی ست .

              شهر کرد – 5/ 7/1389

*سرکهریز: کهریز همان کاه ریز به معنی قنات است. که یکی از مناطق شهری ، شهرستان ایذه در استان خوزستان می باشد. اما امروزه بیشتر به این منطقه (( سر قنات )) گفته می شود . که دوران کودکی ام را در آنجا گذرانده ام . و همواره به آنجا و مردم مهربانش نوعی تعلق خاطر داشته و دارم.

14 . غبار غم  


آهای  هیوا !

اگر باران بارید

غبار غم و غربت را

از این دل نامراد

خواهم شُست.

و به آهی

می سوزانم تمام علف های هرزه را

در دل

ودست هایم را

در امتداد این صبح باکره

خواهم کاشت .

تا شاید !

گل کُند خنده هایت

بر آستان آسمان بی ستاره ی من .

 

                                         اهواز – 5/8/1386

13 . عاشق شدن  

آهای هیوا !

منم ؛

که در انجماد ثانیه ها

و در سکوت مبهم این آفرینش موهوم

رشد خواهم کرد .

و بی هراس

از انگشت نما شدن

دوباره عشق را

عاشق خواهم شد و

بر هیچ درختی

دخیل نخواهم بست .*

 

                                              ایذه  - 24/5/1385

 

 *دخیل نخواهم بست :در باور اکثر مردم در مناطق بختیاری ودیگر  مناطق کشور برخی در ختان مقدس شمرده می شدند و مردم هر مراد و یا خواسته ای که داشتند . تکه پارچه ای سبز رنگ را به نیت خود بر شاخه های آن درخت گِره می زدند . که به این کار (( دخیل )) بستن  می گفتند .


12 . میراث پدرهامان

آهای هیوا !

دیشب میهمان خوابم ایل بود و تفنگ بود و سوار

ومن در همهمه ی ایل

هر آنچه خودم بود را گُم کردم .

ودر امتداد سکوت

اشک هایم را

بدرقه ی کوچ و

تمام دلتنگی هایش کردم .

کوچ نزدیک است .

هیوا !

ومن اینجا تنها !!!

خوب می دانم من

باز هم باد ؛ نمک می پاشد .

روی این زخم تن لُخت بلوط

گوش کن !

باز صدا می آید

شیهه ی اسب و تفنگی که در کوه گم شد

آه ، افسوس سوار

محو شد در نفس ثانیه ها !!!

یادمان رفت چه زود

آن ابوالقاسم خان *

مُحمه خان  *شیرعلی مردان خان *

یادمان رفت که ما

وارث خون سیاوش  * بودیم

یادمان رفت که در رگ هامان

خون سردار اسد  * می جوشد .

گوش کن !

باز صدا می آید .

برنو  * و اسب تو را می خواند .

خوابمان رفت و به یغما بردند

                                    آنچه میراث پدرهامان بود .

 

                                                           ایذه – 13/3/1380

 1 . ابوالقاسم خان :یکی از دلاور مردان ایل بختیاری بوده که   در سال 1325 با تسلط حزب دموکرات در آذربایجان، ابوالقاسم خان به همراهی ناصر خان قشقایی  جریان نهضت جنوب را تشکیل دادند. ولی مدتی بعد با وساطت تیمور بختیار و امرای ارتش و بردن قرآن و قسم نامه از طرف شاه ، ابوالقاسم خان تسلیم و به تهران منتقل شد و در سال 1334   به طرز مشکوکی مسموم و کشته شد. بنا به روایتی، طبق دعوتی که از ابوالقاسم خان بعمل آمد وی در نزدیکی تهران توسط عاملین شاه ترور شد و شاعران خوش ذوق بختیاری در آن زمان اینگونه سروده اند که :

چار بالون چار طیّاره چار تا زره پوش    مُ گُدُم تهرون مَرو وُم  نگره گوش

معنی: چهار هواپیمای جنگی و چهار زره پوش به قصد بردن ابوالقاسم خان آمده بودند.ومن هرچه از ابوالقاسم خان خواستم که به تهران نرود ،حرف مرا  گوش نکرد .

·         2 .   محمه خان : مخفف (( محمد خان ))است . و یکی از خوانین ایل بختیاری از طایفه ی شالو بوده است؛وی فرزند مرحوم حاجی محمد کاظم شالو دینارونی بوده که در عهد صفویه می زیسته و تقریبا حدود 40 سال حکمران مناطقی از سفید دشت واقع در چهارمحال و بختیاری تا عقیلی شوشتر بوده و تقریبا بین سال ها ی 1105 تا 1125 در یک در گیری دار فانی را وداع گفتند .

·         3 . شیرعلی مردان خان : یکی از بزرگ مردان ایل بختیاری بود که همواره با استکبار و زور گویی و بی قانونی شاه مبارزه کرد و عاقبت در سپیده دم یکی از روزهای اسفند ماه 1313 به جوخه ی اعدام سپرده شد .و بعد از آن به یک اسطوره در حماسه های بختیاری در آمد . و همواره از او و شجاعتش  یاد شده است . بیتی را به عنوان شاهد کلام می آورم :

شُمشیر علیمردون طلای بی غش            زِ زمین بِرچ اِزَنه وِ آسمون تَش

معنی: شمشیر علیمردان طلای خالص است و در زمین برق می زند و در آسمان آتش .

·         4 .   سیاوش : شهید مظلوم در حماسه ی شاهنامه می باشد که ایرانیان تا قبل از ورود اسلام هر ساله مراسم سوگواری و عزا به یاد بود این جوان مرگ بر پا می داشتند .

·         5 .  سردار اسد :  منظور سردار اسعد بختیاری می باشد که در انقلاب مشروطه نقش بسزا و بزرگی را همراه ایل غیور بختیاری برعهده داشتند .

·         6 . برنو :  نام تفنگی  معروف در ایل بختیاری است ؛ که یار و همدم مردان شجاع ایل بوده .


11 . نامه ای از درد

می خواهم برایت نامه ای بنویسم

از درد ، از زخم

و از سکوت چندین ساله ام .

امّا !

کوتاه ، ساده ، صمیمی ، . . .

مهربان من !

سلام ؛

سلطان لحظه های گمشده ام

سلام ؛

حالم بد نیست .

امّا !

دل و دماغی ندارم .

گاه گاهی ، هر از گاهی

آلبوم تب گرفته ی خاطراتم را

ورق می زنم

و روزهای با تو بودن را مرور می کنم .

و گاهی نیز

 روغن بی خیالی را

به تن می مالانم

و با انگشت اشاره

خطی بر صفحه ی سیاه شب می کشم .

شاید طلسم شکست و

کرتی دیگر

پیاله ای نور نوشیدم .

کوتاه بگویم

دلتنگ توام ؛

زیبای من !

دیگر سراغ پنجره از من مگیر

که سالهاست

طلوع و غروب خورشید را

از یاد برده ام .

دستم بگیر و آب را نشانم ده !

و نور را

شاید از این خواب هفت ساله  بر خیزم .

 

                                             شیراز – 11/9/1380

 

 


10 .  گپی ساده

هیوا !

با من باش

با من باش که بی تو

در این شهر خواهم مُرد

بیا !

بیا ای آشنای غریب

بیا و کنار حوصله ام بنشین

گپی ساده بزنیم ؛

استکانی چای بنوشیم

و لحظه هامان را

در سکوت رخوت ناک سیگاری بر افروزیم .

چه کسی می داند ؛

شاید امروز یا فردا ؛

ما نیزبه میهمانی چراغ  و آینه ها

دعوت شدیم .

تو را به خدا برگرد !

که بی تو هوای حوصله ام ابریست .

                                                   8 / 4 / 1383   اصفهان

Click here to enlarge

9 .  باید سکوت کرد

آخرین نخ سیگارم را

از پاکتی که پر ازخالی بودن است ،

با حسرتی عجیب

در می آورم و

با تمام وجود

کامی عمیق می گیرم و

آرام چشم می نهم بر هم

شاید لحظه ای

هرچند کوتاه

بی آنکه بیندیشم

به خواب روم . . .

امّا . . . ؛ نه

مگر می شود

با اینهمه دغدغه های بی شمار

اینگونه بی خیال

خارج از محیط دایره بود ؟!

باید سکوت کرد ؛ هیوا !

سگ ها رؤیای ناتمام مرا

پاره کرده اند .

راهی نمانده است.

باید سکوت کرد و

خود را

به خواب زد                                                         

                 شیراز – 17/ 10 /  1378


Click here to enlarge

8 . مردی ز جنس نور

                                         تقدیم به آقا امام زمان (عج )

باد می آید هیوا !

باد می آید و

دوباره شلاق بر گُرده ی درختان کهنسال

حاکم می شود و

می تکاند آخرین تفکر رویش را .

دوباره باد می آید هیوا !

همچنان که می آمد و

فرجامی جز عریانی درختان و

زوزه ی ماده گرگ گرسنه نخواهد بود .

سال هاست هیوا ؛

شمال و جنوب نقشه ی جغرافیایی ام

حکمی بجز این تازیانه ها

چیزی دگر نبود .

اما مرا دگر باکی ز باد و

وحشت توفان نوح نیست .

من خو گرفته ام

با زخم و غم ولی

ترسی ندارم از

این های و هوی داس .

هیوای من تو هم

از بادها نترس !

شاید همین غروب

یا هفته ی دگر

مردی زجنس نور

از ایل آفتاب

پایان دهد براین

ویرانی و سکوت .

                                              اهواز – 18/9/1382

Click here to enlarge

 

 

 

 

 

 

 

7 . عشق غبار گرفته ی متروک

هیوا !

رفتی و حسرت آمدنت را

میان دست های همیشه قنوتم

میان چشمهای غریبم

به خاک سپردم .

نمی دانی هیوا ؛

چند سال پیش سیل آمد و

تمام رؤیاهایم را

با خود شُست .

قرارمان چند لحظه ی اندک بود و

تو چند سال نیامدی و

من جنازه ی بی رمق عشق را

به خاک سپردم .

دیگر نیا !

که آمدنت را

امید حادثه ای نیست .

و بگذار این عشق غبار گرفته ی متروک

بر تارک قلب هایمان

معصوم بماند .

 

                            اهواز – 16 / 8 / 1381

 

 

Click here to enlarge

 

6 . حراج صداقت

آها ی هیوا !

آنقدر بی محابا

برای لقمه ی نانی

جان کندیم و

کُلاه بر سر هم نهادیم و

چاپلوسانه کلاف دروغ بافتیم

که یادمان رفت دلهای نماناک وباران خورده ی مان را

هوایی تازه دهیم .

وچه ارزان فروختیم صداقتمان را

اگر دیروز باران می بارید ؛

به وجد می آمدیم و

امروز از باران هراسانیم و

چتر می گشائیم.

دیروز پنجره هامان

رو به آفتاب بود و

قلبهای مان برای پرنده می تپید

ولی امروز

خبری از

پرنده و پنجره و پوپک نیست .

وبرای مان چه غریب است

نان ونمک

چاله و تش

قول و قرار                  


                                     خوزستان – ایذه - 13/11/1379 

Click here to enlarge

5 . رؤیای همیشه ناتمام

عزیزم ؛

مهربانم !

بانوی رؤیاهای گُم شده ام

بیا و دلتنگی های اتاقم را

گردگیری کن !

بیا و پناهی برای واژه های عریان باش

که بی تو حوالی ما

همیشه بارانی ست .

رؤیای همیشه ناتمام

منم چله نشین آسمان بی ستاره ی این دیار

تو را از یاد نخواهم بُرد .

زیبای بی اِدعا

لا اقل یکبار دیگر

مجالی برای رویدن دوباره ام باش !

تو رفتی و

باد می وزد ومن

تمام کوچه های شهر را

خواهم گشت .

و می دانم ؛

تهی خواهم شُد از این

کُهنه زخم های لجوج

 

                                شیراز – 10 / 12 / 1378

 

Click here to enlarge

4 . دست های ملتمس

دیگر نه دست بوی گندم می دهد و

نه دل هوای گندم زار

دیروز دعای بارانمان مستجاب می شد و

امروز؛

دعایمان در چار دیوار خانه پژواک می شود و

خسته در کنج اتاق

لای کاغذ پاره های یأس آلود

مچاله می شود .

آهای هیوا !!!

دلتنگم از تمام دلتنگی ها

به ( مُلا غُلُم ) * بگو ؛

دعایی برایم بنویسد .

من تمام کوچه های بی عبور را

تمام روزهای ناتمام را

بدون هیچ وقفه ای

مرور کرده ام ولی

کسی ز پنجره

نشانه ای به من نداد

بگو که خسته ام ؛

 من از خودم

و ازتمام دست های ملتمس .

 

خوزستان - ایذه – چهارتنگ -28/12/1378

*مُلا غُلُم :یکی از دعانویسان به نام و معروف زادگاهم چهارتنگ است . که فعلا در قید حیات می باشد .

( مُلا ) در لغت یعنی کسی که خواندن و نوشتن بلد است .و در بختیاری به شخص دعا نویس اطلاق

می گردد. ( غُلُم ) نیز مخفف نام  غلام است .

Click here to enlarge

3 . روزگار غریب

                               تقدیم به زادگاهم ( چهارتنگ )

خسته ام هیوا !

از این آمد و رفتن ها

و از تمام آنچه مرا ؛

پای می کند در بند.

حس می کنم

خودم را در کوچه پس کوچه های روزمَرگی هایم

گُم کرده ام .

دیگر نه آواز کبک و

شیهه ی اسب و

ناله ی نی ؛

هیچکدامشان

عطش حوصله ام را

سیراب نمی کند.

آنقدر کلافه ام ،که دیگر

نشان آب و آینه را

از یاد برده ام .

یادم نیست !!!

کی ، کجا  و چگونه

امّا لهجه ام ؛

که بوی ( نان تیری ) *های مادرم را می داد

در همین حوالی جا گذاشته ام .

آهای هیوا !!!

دلم برای ولایتمان تنگ شده است .

غروب که می شد ؛

پشت خانه ی ( مش جانعلی ) *جمع می شدیم و

بزرگ ترها قلیانی چاق می کردند و

جوان تر ها ( مُل و گُشتیلی ) *می گرفتند و

خویش را می آزمودند.

(مش صلی )* نیز هر غروب دوره می گرفت و

شاهنامه می خواند.

عده ای نیز بخت خویش را ( قاب ) *می زدند و

گاهی هم (خط یا شیر ) *

برنده را مشخص می کرد و

هیچکس شکایتی نداشت .

دلهایمان صاف بودو

دستهایمان تا خدا می رسید .

سفره هایمان گسترده بود و

خانه هایمان بی در

آنقدر پَرچین هایمان کوتاه

که اگر گلی می شکُفت

همه با خبر می شدند.

واگر کسی از میانمان می رفت

همه در سوگ بودند و

چاله هامان خاموش *

چه روزگار غریبی هیوا !!!

آنقدر از خودم دور شده ام

که دیگر فکر می کنم

اینها همه رؤیا بودند و

من در خواب

دلم برای ولایتمان تنگ شده است .

هیوا !!!

                                            شیراز – 28/7/1378

نان تیری : نوعی نان محلی در ایل بختیاری است که از آرد گندم پخته و بسیارنازک و خوش بو است .

مش : مخفف مشهدی است . و به افرادی که سعادت زیارت بارگاه شاه خراسان را پیدا می کنند اطلاق می گردد .

مش جانعلی : یکی از اهالی قدیمی  زادگاهم چهارتنگ بوده که در دهه ی پنجا به رحمت خدا رفته است .

مُل و گوشتیل :همان کُشتی پهلوانی و محلی است که در گذشته ها به عنوان سرگرمی در بین جوانان روستا برگزار می گردید .و این واژه ای رایج در زبان و لهجه ی بختیاری است .

مش صلی : یکی از شاهنامه خوانان زادگاهم چهارتنگ بوده که چند سال پیش به رحمت خدا رفته است .

قاب :دو استخوان کوچک بوده که در گذشته در شب نشینی ها و یا برای اوقات فراغت با آن ها بازی انجام می دادند به نام ( قاب بازی ) و جزء اسباب قمار بازی قرار بوده این بازی تا قبل از دهه ی شست نیز در بین بختیاری ها رایج بوده است .

خط یا شیر : خط یا شیر نیز مانند قاب بازی یکی دیگر از سرگرمی ها بوده که این نیز مورد استفاده در محافل قمار بازی قرار می گرفته است .و با یک سکه  انجام می شده یک روی سکه که تصویر داشته را شیر و روی دیگر را خط می نامیدند. و شیر علامت شناس برنده ی بازی بوده است .

چاله هامان خاموش : در گذشته ها در ایل بختیاری رسم بر این بود که چون عزیزی رااز دست می دادند تا چهل شبانه در خانه آتش نمی افروختند . و این بدان معنا بوده که یعنی چراغ خانه ی ما خاموش شده است .

 

 

2 . غمگین ترین شاعر جنوب

هیوا !

من غمگین ترین شاعر جنوبم ؛

که از پی باران های موسمی متولد شده ام .

زادگاهم بلور نور و آینه است.

هرگز!

فراموش نخواهم کرد ؛

مطمئن باش

روزی باز خواهم گشت

وخویش را

در سایه سار کهن سال ترین بلوط صحرا  *

خواهم جُست .

باور کن هیوا !

آنجا دل ها به وسعت صحراست.

و هیچکس ؛

راه خانه اش را گُم نمی کند.

گاهی وقت ها

دلم برای لالای های مادر بزرگ

برای چاله و تش*

برای کودکیم تنگ می شود .

نمی دانی هیوا !

پسین که می شود ؛

زوزه ی باد

هی هیِ چوپانان

 

ناله ی نی

چه صفایی دارد.

ومن اینجا

چه ساده

شاعریم را

به حراج گذاشته ام .

 

                             تهران  - 23 /1/ 1378

 

 

بلوط صحرا : در زادگاهم چهارتنگ بلوط پیری است که به این نام می خوانندش ( بلوط صحرایی ) و عمر این بلوط را کسی به واقع نمی داند ، همگان تا یاد دارند می گویند وجود داشته و از پدرانشان نیزاینگونه شنیده اند .

 

چاله و تش :چاله گودال کوچکی است که در گذشته برای پخت و پز و بر افروختن آتش مورد استفاده قرار می گرفته است.

1 . آفرینش

هیوا!

تورا به یاد نمی آورم .

نمی دانم چرا !

گاهی وقت ها فکر می کنم ؛

آن شب که بی اجازه در حوالی ذهنت پرسه می زدم ؛

حواسم را ،

در معصومیت چشمهای بی اِفاده ی تو جا گذاشته ام .

آهای هیوا !

دیگر، هیچکس از میخچه ی پای کسی با خبر نمی شود.

دیگر دست هایمان بوی گندم نمی دهند .

و ما ،

چه ساده ؛

در آستانه ی پر خیال واقعیت

پرده ی نجابتمان را دریده ایم .

خسته ام ؛

هیوا !!!

از ازدحام آهن و آدم

از تکرار

واز سکوت وحشیانه ی باد

باور کن !

هراس داشته ام ؛

همیشه از پایان .

خیالی نیست ؛ گلم !!!

من با تو ایمنم

من با تو شاعرم

ور نه ؛

از این دل بی سودا

کی شعر تر انگیزد ؟!

 

                                         اهواز- 24/2/1378

 

 

هیوا : نامی در زبان کردی است . به معنای امید و آرزو که اغلب نامی پسرانه است . امّا گاهی برای نامیدن  دختر نیزمورد استفاده قرار می گیرد . و در این مجموعه همراه و همدم تمام لحظه های من است . که من آن را در معنایی دخترانه بکار برده ام .

گروه اینترنتی ایران سان

سخنی با خوانندگان

جناب آقای چهارتنگی

شاعر نازک اندیش و گرامی

با سلام

سروده‌های جنابعالی را در خدمت آقای دکتر دادبه خواندیم و از آن لذت بردیم. مجموع نظر حضرت استاد و بنده را در مورد آثارتان اعلام می‌دارد.

الف: در مورد نام مجموعه «هیوا در باد» گرچه تداعی «آیدا در آئینه» است ولی این نزدیکی آزار دهنده نیست مگر جایی که شاعر خود را در تنگنا قرار داده‌است.

اگر مخاطب (هیوا) نقش به‌خصوصی در شعر بر عهده نداشته باشد و فقط واژه‌ای باشد در خدمت عنوان کتاب، خواننده آن را در می‌یابد و ممکن است آن را تصنعی بیابد؛اما در این مجموعه این نام با اکثر سروده ها اجین و در هم تنیده شده است .  

ب:   شعرها از یکدستی برخودارند و  فضا‌سازی‌ها مناسب کار شده است.

ج: اگرچه موسیقی لفظی درونی شعر آهنگین نیست ولی ریتم کارهاآهنگی دلنشین دارد .

د: استفاده از عناصر بومی برخی اصطلاحات گویشی در شعر تا جایی که از متن بیرون نزند مناسب است با این توضیح که کاربرد این عناصر در شعر می‌تواند فرصتی برای ملی شدن بیابند و دایرة مخاطبان این واژگان خاص را عام‌تر و گسترده تر کند.

د: «جای‌نام‌ها» و وارد شده در شعر نیز مانند عناصر بومی وقتی می‌تواند فراگیر و حتی جهانی شود که شاعر جایگاه دقیقی برای استفاده کردن از آن بیابد.

در هر صورت بدون تعارف مجموعه‌ای بود که با میل آن را خواندیم و در این دنیای وانفسای شعر که «چگونه گفتن» بر «چه چیز گفتن» برتری  نامناسبی یافته است امید است با انتشار این قبیل آثار شاهد رونق ادبیات روزگارمان باشید.

             دکترعلی اصغر دادبه  و حسن قریبی

*******************************************************************

 

 سخنی با خوانندگان

 

همواره در سرودن دلتنگی هایم ، خلاء یک مونس  و همراه همدل را در دنیای  تخیّل و خیال احساس می کردم .  همین امر معشوقه ای خیالی به نام ((هیوا )) را در افکار و سروده هایم بوجود آورد . به گونه ای که همواره او را در کنار خود احساس کرده ام .بارها با هیوا گریسته ام ، خندیده ام ، درد دل کرده ام و عقده ی دل بر گیسوان رها در بادش رهانیده ام .

بی گمان همه ی شما هیوایی در درونتان نهفته است. شاید نامی برایش انتخاب نکرده اید ؛امّا حتماً او را به خوبی می شناسید.هیوا می تواند همان وجدان خفته ویا بیداردرونمان باشد.که بارها در خلوت و تنهایی با او به درد دل نشسته ایم ؛ وزنگار دل به سوهان همرهیش صیقل و گوهر اشک به مرهمش سفته ایم .

شب مأمنی برای آرامش آدمیزادگان خسته از زخم های این زمانه ی قدّاراست . و من حیفم می آید که پلک بر هم نهم و از طراوت آسمانی این شب ، ستاره ای نچینم . شب سر آغاز معامله ی سرّی شاعر است با کلمات . از آغاز کلمه بود و دیگر هیچ . ومن که سال هاست خوشه چین این خوان گسترده ام ؛ به قناعت کلمه نرسیده ام ؛ و فقط شاعر دردهای خویشم .

در این مجموعه تمام سعی و تلاشم بر این بوده که به زبان خود در سرودن دست یابم ، امّا نا خود آگاه در برخی سروده ها به زبان و واژگان شعری اساتید و بنیان گذاران موج ناب یا شعر گفتار؛  اساتید بی بدیل عرصه ی شعر؛هم ولایتی های عزیزم جناب (( سید علی صالحی )) و (( هوشنگ چهارلنگی )) نزدیک شده ام . که این را برای خودم افتخار بزرگی می دانم اگر بتوانم شاگردی خلف در ورای اندیشه و قلمشان باشم .

هرگز مدعی آن نیستم که این مجموعه بی نقص و عاری از اشکال است ،زیرا کمال مطلق هیچگاه بشر را میسّر نیست . و انشاا... اگر عمری باقی بود و سعادت چاپ های بعدی حاصل آمد نظرات صاحب قلمان بی غرض را پس از تدقیق و جرح و تعدیل بکار خواهم بست .


                                       خادم اهل قلم : بهزاد چهارتنگی ( خاموش )

                        خوزستان- ایذه :   1390/5/24