می خواهم برایت نامه ای بنویسم

از درد ، از زخم

و از سکوت چندین ساله ام .

امّا !

کوتاه ، ساده ، صمیمی ، . . .

مهربان من !

سلام ؛

سلطان لحظه های گمشده ام

سلام ؛

حالم بد نیست .

امّا !

دل و دماغی ندارم .

گاه گاهی ، هر از گاهی

آلبوم تب گرفته ی خاطراتم را

ورق می زنم

و روزهای با تو بودن را مرور می کنم .

و گاهی نیز

 روغن بی خیالی را

به تن می مالانم

و با انگشت اشاره

خطی بر صفحه ی سیاه شب می کشم .

شاید طلسم شکست و

کرتی دیگر

پیاله ای نور نوشیدم .

کوتاه بگویم

دلتنگ توام ؛

زیبای من !

دیگر سراغ پنجره از من مگیر

که سالهاست

طلوع و غروب خورشید را

از یاد برده ام .

دستم بگیر و آب را نشانم ده !

و نور را

شاید از این خواب هفت ساله  بر خیزم .

 

                                             شیراز – 11/9/1380